
بسمه تعالی
مزه عشق به این خوف و رجا هاست رفیق عشق سرگرمی اش آزار و تسلاست رفیق
قیمت یک شب از آن چشم، غزل نوشیدن سالها بیت به بیت آه و تمناست رفیق
تقویم رو میزیم روز دوشنبه ۰۹/۰۴/۱۳۹۴ مصادف با ۱۳ رمضان ۱۴۳۶ رو نشون می داد.همه چی با یک پیامک از یه دوست قدیمی آغاز شد.
سلام علی برا مهتاب نوردی هستی ؟
پیغام خیلی نامفهوم بود، ولی از طرف کسی بود که خیلی وقت بود که از آشنایمون می گذشت به خاطر همین کنجکاو شدم بدونم جریان چیه پس معطل نکردم و تماس گرفتم
– علیرضا سلام جریان چیه ؟
– هیچی قراره با یه گروه شبونه از راه فرحزاد بریم امام زاده داود(ع) گفتم به تو هم بگم، هستی ؟
– ساعت چند؟ چطوری ؟ برنامه چیه ؟
– ساعت ۱۸ ، از امام زاده صالح (ع) فرحزاد به امام زاده داود(ع) بعدشم برگشت بعد از نماز صبح با وسیله نقلیه
و این سوال و جواب ادامه داشت تا این که من یه حرفی زدم که انگار یه سطل آب یخ ریختم رو سرعلیرضا
– علیرضا نمی دونم بتونم بیام یا نه چون همش بیشتر از۳ ماه نیست که از عمل زانوم گذشته می ترسم فشار بیاد یا حتی کم بیارم
– اونم خیلی رک گفت :
این همه سوال و جواب و آخرش هم این ؛ من از اولش می دونستم نمی یایی و ….
هر جور بود می خواستم بیام خیلی وقت بود تو این جوا نبودم بالاخره خودم رو قانع کردم تا کوله ام رو ببندم
الا یا ای الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
من همیشه سعی کردم سر قرار به موقع حاضر باشم ولی باز مثل همیشه علیرضا دیر کرد ( ۱۵ دقیقه تاخیر )، با هم راهی شدیم به سمت امازاده صالح (ع) فرحزاد.
بعد از پارک ماشین در محل حیاط امام زاده وکلی جر و بحث در خصوص پا پوشه من ( علیرضا می گفت پوتین بپوش ولی من می گفتم با کتونی راهتر هستم چون سبکتره ) به سمت محل تجمع حرکت کردیم.
در اولین برخورد با احسان، حامد، علیرضا و دوست گلم مزدک خان یزدی آشنا شدم.
کم کم که افراد گروه اضافه می شدن دلم قرص تر می شد که تصمیمی که گرفتم درست بوده چون به نظر گروه گروه خوبیه .
ساعت حدودای ۱۸:۴۵رو نشونه رفته بود که از ماشین فرماندهی دستور حرکت به ستون یک صادر شد.
در داخل شهر با دو سه تا دیگه از بچه های گروه آشنا شدیم ( مجتبی و دوستان ) هرچند که سن اونها سالهای زیادی رو نشون نمی داد، ولی دل بزرگی داشتن مصمم و با اراده.
بعداز ۴۵ دقیقه پیاده روی به ابتدای جاده خاکی رسیدم که در این حین ماشین حمل وسایل به همراه آقا اسلام از کنار ما رد شد نا خودآگاه یاد یکی از دیالوگهای فیلم اخراجی ها اوفتادم و گفتم :
– شما زودتر اومدید مدیر شدی و بهتون ماشین رسیده ولی ما تازه کاریم و دارن پیاده می برنمون
و بعد خنده دور و بریا
تا یادم نرفته اینم بگم در همون ابتدای مسیر تعدادی سگ با واق واق کردناشون به ما خوشامدگویی گفتن و شاید هم چه می دونم هیجان زده شده بودن و تو دلشون بلند می گفتن آه چقدر آدم مثبت! تو ماه رمضون پیاده تو راه امام زاده.
هی تند و تند دمشون رو تکون می دادند واق واق می کردند.
بعد از مدتی پیاده روی دیگه تن بچه ها به عرق نشسته بود و لبا خشکه زده بود روزه بعضی ها رو برده بود.
گرسنگی، تشنگی و گرد خاک حاصل از تردد اتولها و موتورها یسری زمزه مها رو تو بچه ها به راه انداخته بود مثلاٌ محمد آقا نورزی که بعد از مدتها بازهم با گروه همراه شده بود می گفت :
– داش علی نمی دونم آبم کم بود، نونم کم بود، ماه رمضونی دهن روزه پیاده امام زاده اومدنم چی بود.
در همین احوالات علی آقا خندان با اون عصای موسی نشان به بچه ها روحیه می داد و از کوه نوردی و طبیعت گردی و … صحبت می کرد.
شاید تو این زمان چیزی که ما رو امیدوار می کرد سنگین حرکت کردن ماشین های گروه بود که خبر از حمل خوردنی های خوشمزده می داد و ما هم به اومید اون لحظه ثانیه ها رو تیک می زدیم.
دیگه دم دمای به خونه رفتن خورشید خانوم پشت کوه ها بود و بالا اومدن ماه شب چهارده.
وقتی که به محل اولین اتراقگاه رسیدم دیگه وقت اذان شده بود و صدای فرمانده، ندومبده استاد و یا … را شندیم که به ملوانها گفت لنگرها رو بندازن چون خشکی مناسبی رو روئیت شده.
اذان رو آقا سید گفتن و ماه هم آماده برای روزه باز کردن.
می شد این حرفها رو تو بین بچه ها شنید؛ یکی می گفت :
– عجب سلیقه ای نون و پنیر و سبزی و خرما
– چه شربت باحال و جیگر خنک کنی نه شیرینیش دل و میزنه و نه مزه آب میده
و اون یکی گفت:
– چقدر خوب آش جاش اوفتاده دست اونکی پخته درد نکنه، خدا خیرش بده و ….
حالا دیگه همه روزه هاشون رو باز کرده بودن و آماده برای نماز جماعت و چقدر نزدیک است خدا.
بعد از مدتی کوه پیمایی و پیچ و تاب خوردن بین پیچ های جاده خاکی به محل استراحتگاه دوم رسیدیم که آقا مجید اونهایی که جلو رفته بودن رو برگردوند و اونهایی که عقب مونده بودن رو منتظر شد تا بیان و بعد بادی در سینه انداخت و گفت :
– همنوردا قراره الان از اطلاعات سرکار خانم کریمی در زمینه جهت یابی از طریق ستاره ها استفاده کنیم که با بیان شیوا و رساشون در خدمت شما باشن.
خانم کریمی شروع کردن و گفتن :
– این دب اکبره اون اصغر و اونهم ملاقه و ستاره قطبی و ….
یکی از دوستا زیر لب گفت :
– نمی دونم چرا اسم هرچی دست نیافتنیه تو آسونهاست ستاره، ماه، خورشید و ….
بعد از تموم شدن توضیحات پذیرایی چای و شربت به راه شد و بچه ها یه گلویی تازه کردن تا شاید عطش به گلو نشسته رو سیراب کنند.
القصه تا چشم کار می کرد کوه بود و ماشینهایی که از کنار ما رد می شدن و گاهی تیکه مینداختن و گاهی خدا قوت. اما یکی از چیزهایی که ما براش دل به کوه و کمر زده بودیم سر ناسازگاری گذاشته بود.مهتاب خانوم رو می گم بازیش گرفته بود هی می رفت پشت ابرا قایم می شد تا ما پیداش کنیم و ماهم تو دلمون می گفتیم ما اومید شما رو ببینیم و شما همش رفتی پشت ابر و ….
تو همین فکر و خیالها بودیم که زمزمه ای از پشت سر توجه من رو به خودش جلب کرد و بعد یسار و بعد هم یمینم بعله، بچه ها داشتن آواز می خوندن بالاخره روز میلاد بود، یکی دشتی یکی رشتی یکی تو حال و هوای کشتی …. منم از فرصت استفاده کرده شعرها و سرود هایی رو که بلد بودم زمزمه می کردم تا اینکه محمد رضا گفت :
– بابا یکی یه چیزی بخونه
ما هم از خدا خواسته خوندیم :
یارا یارا گاهی دل مارا به چراغ نگاهی روشن کن چشم تار دل را به ……..
حال و هوای گروه عوض شد و یه جون دوباره گرفت تا به استراحتگاه سوم رسیدیم.
اوف عمو حسن یه حرکتهایی زده بود. این دفعه علاوه بر پذیرایی چای و آب، قراربود شیرینی زولبیا و بامیه عمو حسن شیرین کاممون کنه و قندهای افتاده رو بالا بیاره ( دمت گرم عمو حسن و الهی که همیشه شیرین باشه زندگیت )
زمزمه بعضی ها که خستگی بهشون چیره شده بود بلند شده بود و طلب استراحت بیشتری می کردن و یکی از دوستان اوتول سوار گفت :
– بابا راهی نیومدید که
اون یکی بدون فوت وقت و در سیم ثانیه جواب داد :
– معلومه که سواره از پیاده خبر نداره خدا شانس بده و ….
خدا رو شکر که بحث ها شوخی بود و همراه با خنده و باز حرکت به سمت بالا
اوقات گروه به سکوت می گذشت و گاهی محمد رضا خارج از صف از خودش خلاقیت به خرج میداد یه صلوات و … میفرستاد و عمو حسنم حی به شوخی به من گیر میداد که آقا برو تو صف و بعد می خندیدم اما اینهام دیگه جواب نمی داد گروه نیازمند انرژی با دوز بالاتر بود
علیرضا حی منو تحریک می کرد و می گفت :
– حاج علی کار خودته و ….
منم دل زدم به دریا و غزل و قصیده و دوبیتی و هرچی که از حفظ بودم و یا روی تبلتم داشتم رو خوندم
روز موعود سحر گاه حسن را عشق است بعد ایوان نجف باب حسن را عشق است
در مدینه چه خوش است رفتن بین الحرمین حرم فاطمه و صحن حسن را عشق است
و در آخر با یه شعر به سبک بحرل الطویل در مورد امام زمان مجلس رو ختم کردم
رفقا سر ذوق اومده بودن، تکرار می کردن و احسنت می کفتن و دست میزدن و ….
و باز پیچ و تاب خوردن در مسیر تا رسیدن به تپه سلام، عکس یادگاری، درد و دل کردن و … کارهایی بود که بچه ها انجام می دادن تا اینکه قرار شد بعضی بمونن برای خوندن دعای کمیل و برخی راه رو ادامه بدن برای رسیدن به مقصد و مقصود جناب حضرت امام زاده داود ( ع )
البته نباید در این مسیر تلاشهای برنامه ریزان، هماهنگ کنندگان، سرپرستان،خوانندگان، رانندگان، پذیرایی کنندگان، به صف کنندگان، پزندگان غذا و پخش کننده گان و تلاشهای بی دریغ عکاسان رو که برای ثبت خاطرات تلاش می کردن نادیده گرفت.
دیگه گنبد طلایی و بلند امام زاده چشم هام رو نوازش می کرد و این شعر را برزبانم جاری:
بدون مقصد، پایانه ها شبیه همند
همین که دور شوی خانه ها شبیه همند
کسی شبیه تو حرف مرا نمی فهمد
مسلم است که بیگانه ها شبیه همند
مرا شراب نگاه تو مست کرده فقط
که گفته است که پیمانه ها شبیه همند؟
بیا کمی متفاوت به آخرش برسیم
وگرنه اولش افسانه ها شبیه همند

آغاز حرکت از فرحزاد


رسیدن به محل افطار و خنک شدن تعدادی از همنوردان

افطار کنار چشمه اب زندگانی



اقامه نماز بعد از افطار


حرکت بسمت تپه سلام بعد از افطار و استراحت



سحری در امام زاده داوود

زیارت حرم آمام زاده داوود بعد از صرف سحری

یا علی
ارادتمند همه دوستان همنورد- علی کریمی ۱۳/۰۴/۱۳۹۴
آغاز حرکت از فرحزاد
رسیدن به محل افطار و خنک شدن تعدادی از همنوردان
افطار در کنار چشمه آب زندگانی
اقامه نماز بعد از افطار
حرکت به از افطار
تصویر امام زاده از تپه سلام
سحری در امام زاده داوود
