
یا قیوم
همه میدونن خواب خیلی شیرینه مخصوصا خواب دم صبح…
پس عجب جذابیتی نهفته ست در این ورزش و تفریح و آموزش وکسب تجربه دسته جمعی….
جمعه ۱۹ مهر ۹۲ ساعت ۴:۳۰ بامداد ضلع جنوبی میدان فردوسی وعده گاه همنوردان گروه سلام همنورد بود.
شاید هرگز و در شرایط عادی نتوان در پیاده روی خیابان آنهم خیابانهای شلوغ تهران به اقامه نماز ایستاد اما اثبات بندگی در چنین شرایطی متفاوت و نادر حسابی به دل مینشیند…
واما بعد با عنایت برخی از دوستان همنورد با فقط اندکی (بخوانید یک ساعت) تأخیر براه افتادیم…
اینبار اما کمبود خواب همنوردان به لطف طول مسیر سه ساعته در صندلیهای نرم و به شدت راحت مینی بوس جبران شد…(عکس اگرهست)
در طول مسیر از شهر بانوی آب و آینه(قم مقدس) گذشته بودیم که آقای دلنوا سرپرست تیم برای صبحانه بیدارمان فرمودند و چه چسبید نان سنگک وچای داغ…

اما بخوانید از کلاس آموزشی به سبک سلام همنورد،در میانه راه آقای علی عرب یکی مربیان با تجربه وبا اخلاق دررشته های مختلف کوهنوردی به عنوان لیدربه ما ملحق شدند و با جان ودل از غارنوردی و غارهای ایران وتجربیاتشان گفتند و عملا هم نحوه بستن صندلی با طناب و تعدادی از گره هارا یادآوری کردند… (البته برادران انتها نشین با شیطنتهایشان یاد روزهای خوب مدرسه را زنده کرده و کم مانده بود مبصر کلاس بغیر از نگاه رسما هم تنبیهشان کنند…)
و بحق،به قول دوستان همش خاطره ست .
بعد عبور از عوارضی قم به سمت سه راهی سلفچگان تغییر مسیر دادیم واز انجا بسمت دلیجان مسیر را ادامه دادیم حدود ۲۰ کیلومترجلوتر سمت راست جاده تابلو کارخانه سیمان جاده فرعی را نشان می داد که به سمت روستای راوه امتداد داشت بعد از عبور از روستای مذکوربه روستای کهک رسیدیم بعد از تجدید وضو در مسجد روستا قسمت انتهای جاده که حدودیک کیلومتر بود را با مینی بوس طی کردیم .

از انجا ده دقیقه ای از کوه بالا رفتیم تا دهانه ورودی غار نمایان شد وتقریبا همه با سرک کشیدن به دالان چاه مانند به ورودی غار
سلام دادند و منتظر نوبتشان برای فرود (البته نه از نوع آزاد) نشستند…
آقای عرب پله رکابی که از قبل آماده کرده بودند را به رولهای دهانه غار نسب کردند و افراد را به پایین چاه هدایت می کردند.

قدم زدن و ازصخره های نمناک زیر زمین بالا وپایین رفتن گرچه بمدد و راهنماییهای اساتید انجام میشد

اما گاهی نمیشد دلهره از سقوط را حتی در آن تاریکی وسکوت پنهان کرد،بقول بزرگان اولین خطا همان آخرین خطاست…

چهارصد متری غار نوردیدیم تا به مرحله ای رسیدیم که امکان ادامه را از اغلب همراهان سلب میکرد،تعدادی خود را آزمودند و برگشتند…
به توصیه آقای عرب بعد از عکس دسته جمعی با خاموش کردن تمام چراغها و سکوت نه خیلی مطلق یک دقیقه ای آرام گرفتیم و با نور صلواتی روحیه بخش یکی یکی بالا آمدن از صخره های ورودی غارالبته با طناب را به تجربه هایمان افزودیم…

بعد از خروج تمام اعضای گروه از دهانه غار همگی بسمت مسجد روستا حرکت کردیم

و پس از اقامه نماز به امامت حاج آقای کوهنوردمان(حاج آقا شریفیان) و صرف ناهار با کوه های اطراف و روستاو اهالی خونگرم و سرگرم به مراسم عروسی با روستای کهک خداحافظی کردیم و برگشتیم تا ….

کاش هرگز اسیر همیشه دربند شهرهایمان نمانیم….آمین

نمیدانم کسی از دوستانم گذشتگان این روستا را به فاتحه ای میهمان کرد یا…
تهیه گزارش: خانم ن. کریمی
