گزارش دشت هویج و صعود به قله ساکا ۹۲

 

 

 بسمه تعالی

«خاطره دشت هویج و صعود به قله ساکا»

صبح روز جمعه، ۹۲/۲/۶ حوالی ساعت ۶:۳۰ سه مینی بوس از ایستگاه مترو هفت تیر به سمت جاده لواسان حرکت کردند.

  بعضی از خانواده­ ها با ماشین شخصی خود، مستقیماً از منزل به سمت لواسان به راه افتاده و بین راه به مینی بوسهای “سلام همنورد” ملحق شدند. حدود ساعت ۸ به ابتدای شهر کوچک لواسان رسیدیم. از آنجا تا روستای افجه حدود ۱۵ دقیقه راه بود. وقتی به روستای افجه رسیدیم همه رانندگان، اتومبیلهای خود را پارک کرده، همه همنوردان دور هم جمع شدند و خانم دهقانی (که در غیاب آقای دلنوا سرپرستی گروه را بر عهده گرفته بودند) روی سکوی سنگی ایستاده و بعد از سلام و خوش آمدگویی، شرایطی را که قرار بود از آنجا به بعد، همنوردان با آن مواجه باشند، مشکلات احتمالی و نکات ایمنی را شرح داده و گفتند که مسیر نسبتاً طولانی در پیش داریم. این شد که برخی از خانواده ها بار خود را سبکتر کردند و سپس همگی به راه افتادیم.

در ابتدای مسیر، رودخانه کم عمقی بود که حدود سه متر عرض داشت و همه باید از پل چوبیِ نسبتاً نازکی که برای عبور افراد در نظر گرفته شده بود عبور میکردیم. عبور از این قسمت، کمی سخت بود و نیاز به همت جمعی داشت.

دو نفر از آقایان مسنّی که پیدا بود سابقه کوهنوردی دارند روی سنگهای بزرگی که از وسط رودخانه سر بیرون آورده بودند ایستاده و به افرادی که با دل ترسان و پای لرزان در حال عبور از پل بودند کمک میکردند، به این صورت که باتون خود را رو به بالا نگه میداشتند تا افراد، با تکیه بر آن، نوبت به نوبت از پل عبور کنند. این روند به کندی پیش میرفت و عبور همگی از پل، زمان زیادی صرف کرد. بالاخره ساعت ۹ بود که همه از رودخانه گذشتند و از آنجا به بعد، مسیر، سربالایی و گاهی خاکی و گاهی پر از سنگهای ریز و درشت بود و گاهی هم «ریگ به کفشمان میرفت». کسانی که آمادگی جسمانی یا تجهیزات کوهنوردی نداشتند زود به نفس نفس می افتادند و چند دقیقه بعد، روی سنگ بزرگی به استراحت می نشستند. همکار خانم دهقانی که گویا ایشان هم کوهنورد ماهری بودند به افراد و مخصوصاً خانمها تأکید میکردند که به جای گهی تند و گهی خسته، بهتر است که آهسته و پیوسته راه بروند، لذا هر چند دقیقه یکبار به پشت سر خود نگاهی می انداختند و افرادی را که آرام و بدون عجله راه میرفتند تشویق میکردند.

ساعت ۹:۴۵ بود که همگی در مجاورت چایخانه ای در میان راه توقف کردیم. برخی روی سنگهای بزرگ و برخی دیگر روی تختهای چایخانه به استراحت و تجدید قوا پرداخته یا از چایخانه آب معدنی خریدند و گلویی تازه کردند. بعد از استراحت به راه افتادند.

این استراحت موجب شد فاصله بین همنوردان بیشتر و بیشتر شود، تا جایی که در ارتفاعات بالاتر، افراد کاملاً پراکنده شده بودند. آنها که مجهز به کفش مناسب و باتون بودند از بقیه جلو زدند اما آنان که تجهیزات کمتری داشتند عقب افتادند.

بعد از دقایقی، بالاتر که رفتیم درختان متنوعی سر ما را گرم کردند و موجب شدند که کتاب بهار را دوباره از اول مطالعه کنیم. به درختان صنوبر رسیده بودیم. درختانی که  برای رسیدن به خدا به آسمانها قد کشیده بودند و هزاران دست سبز خود را به دعا برداشته بودند و شبانه روز تسبیح خدا میگفتند.حقیقتاً ای کاش ما هم صنوبر بودیم.

جلوتر به درختان کوتاه رسیدیم که با گلهای سفید زیبایی که مثل خانواده های خوشبخت، یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، فصل بهار را با امید گیلاس شدن طی میکردند.

آن سوتر، درختان کوتاهتری بودند که شکوفه های سفید ریزشان رؤیاهای آلبالویی را در سر می پروراندند. این نوعروسان سفیدپوش کوچک، لحظه به لحظه بر رقت روحی، لذت عاطفی و خلاقیت ادبی هر طبع شاعرانه ای می افزودند.

ای کاش بودید و درخت را می دیدید که چگونه شکوفه های خردسالش خود را زیر چادر صورتی پنهان کرده بودند تا از آسیب نامحرمان در امان بمانند و روزی برسد که سیب شوند. دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم، بی اختیار دویدم و شکوفه های سیب را بوسیدم و خدا را بابت این همه سلیقه تحسین گفتم.

هرچه جلوتر میرفتیم پاهایمان خسته تر اما روحمان تازه تر میشد.

در ادامه مسیر، لوله آبی بود که نمیدانم از کدام غصه، سر خود را پایین گرفته و آرام آرام اشک می ریخت و در فاصله ای نه چندان دور، ساقه های گیاهی کوچک از تماشای این صحنه غم انگیز، سرجای خود یخ زده بودند!

وقتی چشمم به کوههای سرفرازی افتاد که پس­ زمینه ی درختان بید شده بودند ناگهان به این فکر فرو رفتم که چگونه است که بدون “صنوبر شدن” به بهشت آمده ایم!!؟؟ این همه لذت و زیبایی بابت کدام عبادت به ما ارزانی شده؟؟ اما همین که تواضع اسبهای بارکش را دیدم دانستم که حقیقتاً این همه، از عبادت ما نیست بلکه از سخاوت و کرامت خداست.

بالاخره ساعت۱۰:۴۵ بود که گروه تندرو به دشت رسیدند و گروه دیگر که افرادِ خسته و به نفس افتاده بودند ساعت ۱۱:۳۰ با دیدن زمین مسطح و پهناور دشت هویج به شوق آمدند و پاهای خسته شان جان تازه گرفت و با امیدی بیش از پیش به سوی درختان معدودی که در وسط دشت قرار داشت راه را ادامه دادند. جمعیتی که زودتر رسیده بودند، زیر درخت نشسته و هماهنگ و همصدا با مداح اهل بیت جناب آقای شاکری دعای عهد را خواندند. بعد از آن هم در عزای حضرت ام البنین روضه کوتاهی خوانده و گَرد خستگی را از چشمهای خود شستند.

  بعد از دعای عهد، حجت الاسلام علی شریفیان که از کوهنوردان حرفه ای و با تجربه بودند نیز چند قطره زلال از دریای وسیع علم خود را در جان ما فشاندند. پس از پایان این برنامه معنوی، خانم دهقانی درباره صعود به قله ۳۳۰۰ متری “ساکا” توضیحات لازم را ارائه کردند و گفتند که بعد از اقامه نماز ظهر و عصر به قله ساکا صعود خواهند کرد. اما مشتاقان صعود به قله، چون فاصله زمانی تا اذان ظهر را زیاد دیدند اصرار کردند که: همین الان به کوه برویم. خانم دهقانی هم چون بین کوهنوردان اتفاق نظر دیدند با این امر موافقت کردند. آقای مصطفی رضوانی از افرادی که آماده صعود بودند لیستی تهیه کردند. بعد از کمی استراحت وقتی میخواستند به سمت قله راه بیفتند فرصت را مناسب دیدند و به رسم یادگاری عکسی انداختند. بعد راهی قله شدند.

کسانی که با آنها نرفته بودند در دشت هویج، زیرانداز پهن کردند و دور هم نشستند. گروهی به شوخی و خنده، گروهی به خوردن میوه و تخمه و گروهی به توپ بازی و خلاصه هرکدام به کاری مشغول شدند. پس از چندی، وقت اذان ظهر شد. مشتاقان به نماز ایستاده و روح غبارگرفته خود را در دریای بیکران خداوند شست وشو دادند. بعد از نماز، برخی از خانواده ها که تدارک ناهار دیده بودند سفره انداختند و مشغول ناهار خوردن شدند. در این میان خانواده ای هم برای ناهار، جوجه کباب آورده بودند!

بعد از صرف ناهار ساعت ۱۵:۳۰ وسایل خود را جمع کردند و از دشت هویج به سمت روستای افجه سرازیر شدند.

و اما آنان که سمت کوه رفته بودند پیش از بالا رفتن، ابتدا آبشاری را دیدند که برای خوش آمدگویی، میلیونها قطره معصوم خود را به پای کوهنوردان می ریخت، بعد همگی راهی رود میشدند و میرفتند تا دیدار بعد.

  کوهنوردان هنگام اذان، کمی آنطرفتر از آبشار، جای مناسبی پیدا کردند و به امامت حجت الاسلام شریفیان همگی دسته جمعی -با حضور تره های کوهی و گلهای ریز بنفش شبیه تمشک- به پرستش خالق این طبیعت پرداختند.

بعد از اقامه نماز به سرعت به راه افتادند. در اواسط مسیر، “آتش کوه” که در مجاورت ساکا قرار داشت به راحتی دیده میشد. نهایتاً ساعت ۱۵:۴۵ به قله رسیدند.از بالای قله ساکا میشد قله پیر و سفیدموی دماوند را دید که این لذت کوهنوردی را دوچندان میکرد و مثل این بود که آدم از یک زحمت به دو نتیجه برسد.

پس از انداختن عکسهای یادگاری و تفریح و گردش روی قله، رهسپار کوهپایه شدند.آنچه که در مسیر بازگشت، کوهنوردان را خوشحال کرد دیدن اتفاقی آقای دلنوا بود که به خاطر اولویت داشتنِ شرکت در برنامه سالگرد شهادت آیت الله شاه آبادی، از تهران همراه گروه نیامده بودند اما بعد احساس مسئولیت کرده و خود را به گروه سلام همنورد رسانده بودند. حضور ایشان موجب شد عکس انداختنها تکرار شود. بعد همه از کوه پایین آمدند و بعد از دشت هویج راهی روستای افجه شدند.

افرادی که به قله ساکا نرفته بودند ساعت ۱۷ با دو مینی بوس و کوهنوردان قله ساکا ساعت۱۹:۱۵ با یک مینی بوس به سمت تهران حرکت کردند.

سرپرست برنامه: خانم زهرا دهقانی

عکاس: آقای مجتبی چکنی

تهیه گزارش: خانم کوثر پاریابی زاده.

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه